این سفر کربلا خیلی خاص و البته پر از سختی بود... 

خاص بودنشو بعدتر ها خواهم گفت..... 

 الان به شدت مریض و بیمارم... 

التماس دعای شفا.... 

برای شفای جمیع مریصان قرائت حمد شفا

 

 

هر سفر یک جا برام نور و صفاش چندین برابر این سفر شب تا صبح حرم مولا علی به شدت گوارا بود...

 



تاريخ : یکشنبه ۱۵ آذر۱۳۹۴ | 20:28 | نویسنده : سوخته ی مهدی(عج) |
فردا،  دوشنبه از تهران راهی میشیم.  ایشالا سه شنبه مرز مهرانو رد میکنیم و باز هم زنده شدن خاطرات دو سفر قبل.... 

این دومین اربعین ما در کربلاست.... 

این سفرو در حالی میرم که حال روحی و روانی ام به لطف خدا و حضرت سیدالشهدا و کلاسهای روانشناسی خیلی خیلی بهتر از قبل است.. 

و مطمئنم این کلاسها و رهایی از خیل عظیم مشکلاتم استجابت دعایم زیر قبه حضرت مهرماه  همین امسال بوده ...

 همون تک مصرعی که روبروی باب الراس الحسین الهام شد،  که تفسیرش برای من یک ظاهر معمولی بود و استاد تفسیری از بطنش در آورد که استجابت دعایم را دیدم..... 

یا حسین باز هم زائر گنهکارت می آید............ 

به امید لطف و کرم و استجابت می آید...... 

 

*اینجا رو به کل فراموش کردم با وجود اینستا و دنیای مجازی ولی برای بعضی حرفایی که هیچ یا حداقل یکی دو مخاطب داره بد نیس.... 

طلب حلالیت دارم از هر کسی که اینجا رو خوند و شاید از من حقیر گردنش مونده.... 



تاريخ : یکشنبه ۸ آذر۱۳۹۴ | 12:2 | نویسنده : سوخته ی مهدی(عج) |
سال تحویل امسال یکی از بهترین های زندگیم بود...  من و همسرم یک روز قبل از سال  تحویل به راه افتادیم و اول رفتیم اصفهان با کلی خاطرات قشنگ و بعدش هم رفتیم شیراز تا سال تحویلو کنار خانواده ی من باشیم..  موقع تحویل سال هممون دور هم بودیم من و همسرم. مامان و بابا. داداش بزرگمو همسرش و پسر نازشون و داداش کوچیکه  (که الان ماشالا برا خودش آقایی شده) و افسانه.....  بعد از تحویل سال با اون عیدی های شیرین...  دعای من اون لحظات فقط سلامتی عزیزان و گشایش و فرج آقا بود.... بعد از صله ی ارحام با یک ماشین همه خانواده رفتیم دریای جنوب و چقدر این سفر شیرین و خاطره انگیز بود...  بابای مهربونم خیلی زحمت کشیدند و خیلی اذیت شدند اما خم به ابرو نیاوردند...  بعد از برگشت عجله ای به شیراز به فاصله ی کمتر از ۱۲ ساعت من و همسر جان راهی تهران شدیم... مادرم میگفت بعد از رفتن ما بابای مهربون بسیار مریض شدند ولی باور نمیکردیم قضیه آنقدر ها جدی باشد....  حتی همان وقت که ما بودیم حال بابا خراب بوده ولی بخاطر خراب نشدن عید ما لب باز نکردند از درد.... هفته ی پیش بابا برای خداحافظی عمل جراحی تماس گرفتن و من آنموقع فهمیدم و با حالی زار و گریان بفاصله چند ساعت بلیت گرفتم برای روز عمل و من با تاخیر هواپیما ساعتی پس از عمل در بیمارستان کنار پدر مهربونم بودم... بابای مهربون چقدر مظلوم و معصومانه با دردی زیاد بر تخت بیمارستان..... 

 این روزها از فکر مریضی بابا نه خواب دارم و نه خوراک و این روزها بیش از پیش از همسرم انتظار درک و رفتار نیکو و مهربانی دارم....  

با آن تجربه ی مرگ و از دست دادن عزیزان فامیل از مرض نامرد غدد سرطانی (حتی با درجه متوسط بدخیمی)تجربه ی تلخی در ذهن داریم و چقد سخت است دختر باشی و دختر  بابایی....  و از بابا دور باشی در این روزهای سخت.....  و چقدر سخت است تلخی و بدخلقی های همسفر و همراهت..... 

دلم بابا میخواهد....   مادر و پدر میوه ی بلاعوضند...  این جمله را همیشه خاله و مادر بزرگ میگفتند....  یعنی برای پدر و مادر جایگزینی نیست.....  

چقدر لذت بخش است بوسیدن دستان زحمت کش بابا.....  دستان زحمت کش مادر...... حتی بوسیدن پاهایشان...

خدایا درد و بیماری کسی که من از اویم به اذن تو..  بگیر و به من بده....  طاقت دیدن درد و رنج مهربان زندگیم را ندارم..... خدایا چگونه قدردان و قدرشناس چیزی باشم که..... 

یا الله...  به همه ی مریضان شفا و عافیت عنایت فرما.... 

 

 

#این دومین متنیه که مینویسم.  متن اول بخاطر اشک... شب....  تاریکی..... ناگهان پاک شد...متن اول خیلی بهتر بود.. 

# عمری آرزو داشتیم بابای دوس داشتنیمان در سلامتی از سیگار دست بکشند و این روزها که بیماری هست آرزویمان برآورده شده. بابا برای همیشه سیگار نمیکشد ان شاءالله .... 



تاريخ : جمعه ۲۸ فروردین۱۳۹۴ | 3:0 | نویسنده : سوخته ی مهدی(عج) |
تو کل سفر عتبات فقط 2شب مهمون عراقیا بودم .. اونم فقط نجف و کوفه ..

# کوفه

وقتی از نجف رفتیم کوفه .. تقریبا همه اعمال مسجد کوفه رو انجام دادیم برای شام اومدیم بیرون که ی چیزی بخوریم اما بجز کیک و آبمیوه هیچی گیرمون نیومد .. یه پدر و دختر عراقی اومدن جلومون و گفتن " مبیت " ... ما دقیقا متوجه منظورشون نشدیم اونا یکی رو که یکم ایرانی بلد بود آوردن اونم گفت شب برای خواب برید منزل اینا ... ما هم از خدا خواسته .. البته من فک نمیکردم همسرم راضی بشه ... ولی بعدها گفت مگه آدم خسته میتونه یه جای گرم و نرم رو رد کنه .. ما هم وسایلامون رو تو امانت داری نجف گذاشته بودیم و هیچ وسیله ای همرامون نبود ... رفتیم خونه سارا و خانواده الیاسری ... عروسشون زینب و دخترشون سارا عاشق من شده بودن اولش فک میکردن من و وحید خواهر برادریم ولی من بهشون گفتم نحن زوجی .... عربیمونم حسابی راه افتاده بود ... خلاصه یه شام خوشمزه و مفصل آوردن و بعدش گفتن برید حمام اما من لباس تمیز نداشتم به بدبختی حالیشون کردم لباس ندارم عروسشون هم سایز من بود، یه لباس بلندو خوشگل بهم داد بعد از حمام پوشیدم و لباسامم شستم و دادم که بندازن خشک شه صبح پس بگیرم قرار بود بعد از من وحید بره حمام اما وقتی از حمام اومدم بیرون دیدم گل پسر خوابش برد و سرشو بدجور گذاشته رو بالش چراغ خاموش بود و همه جا تاریک صداش زدم گفتم وحید جان درست بخواب اما بیهوش بود .. خودم اومدم سرشو درست کنم ولی وحید هی پشت سر هم می گفت لا لازم لا لازم من میگفتم بابا منم چی چی لا لازم سرتو درست بذار اونم هی میگفت شکرا ...لا لازم                                                                                                                                                 ادامه دارد ....

 

خواب اون شب یکی از آرامش بخش ترین خواب ها پس از اونهمه خستگی بود ....

# ادامه مطلب هم داستان کربلا رفتن و رسیدن و ...... بخونید لطفا ...



تاريخ : دوشنبه ۲۵ اسفند۱۳۹۳ | 15:42 | نویسنده : سوخته ی مهدی(عج) |
#مرز- عراق 

وقتی رفتیم سرزمین عراق همینکه از مرز رد شدیم همه ی فکر و ذکرم یاد شهدا و اسرای جنگ بود که اونا چجوری زبون همو نمیفهمیدند و...... مخصوصا اسرا چجوری با اون بعثیای زبون نفهم سر میکردن. خلاصه من همش میترسیدم(آخه عراقیا مخصوصا سربازا و نیروهاشون به شدت هیکلاشون گنده و چاق و  قد بلند بودن) همسر مهربونم کاملا هوای منو داشت و به اوضاع تسلط کامل داشت.. 

# کربلا به نجف  - نجف به کربلا !!!!

ما اول رفتیم کربلا و بعد نجف،  کوفه،  سهله و بعد دوباره برگشتیم کربلا. وقتی از کربلا داشتیم میرفتیم نجف  به علت ازدیاد جمعیت و بازار سیاه عراقیا قیمت رفتن به نجف خیلی زیاد بود و اصلا هم ماشین نبود. ی سری کامیون های بزرگ گذاشته بودن همه ی مردم میریختن پشتش و میرفتن. خلاصه انقد جمعیت زیاد بود اصلا هیچ کامیون خالی هم نبود همسرمم اصلا راضی نبود ما پشت کامیون سوار شیم.دیگه داشتیم ناامید میشدیم که ی راننده کامیون بهمون اشاره کرد که بریم تو کابین راننده بالا بشینیم. اون لحظه از خوشحالی داشتیم پر درمیاوردیم.خلاصه ما فک میکردیم تا خود نجف میبرندمون. اما بعد از ۲ ساعت رسیدیم ی جا همرو پیاده کردن.به قول خودشون "کراج" همون گاراژ خودمون.  اونجا هم اوضاع خیلی بدی بود بازار سیاه شدیدی به پا بود و ماشینا که اکثرا شبیه ون های خودمون بود عراقیا رو سوار میکردن و ایرانی سوار نمیکردن یا اگه میکردن با مبلغ زیاد.خلاصه با چند نفر ایرانی دیگه با ی راننده ون وایسادیم به چک و چونه زدن.وحید جان تاحدودی به عربی وارد بود.قرار شد نفری ۳۰ تومن بگیره تا خود نجف ببره.(این قضیه رفتن به نجف بود ) اما اصل قضیه وقتی بود که از نجف برای بار دوم میخواستیم بریم کربلا ...چون شب قبلش از حرم امام علی (ع ) اومدیم بیرون که بریم کربلا از دربی که به سمت وادی السلام بود خارج شدیم ولی چندین ساعت وایسادیم که ماشین ببرتمون اما هیچ ماشینی نمیبرد چون اون موقع فقط ما 2 نفر طالب کربلا رفتن بودیم.خلاصه جلوی قبرستان وایساده بودیم و کمی قدم میزدیم با اون کوله پشتیای بزرگ ضایع بود که شبی قصد حرکت داریم . ی ماشین همینطور چشمش به ما بود و هی چراغ میزد که بیاد سوار کنه یه لحظه نگاهم بهش افتاد دیدم وای دقیقا شبیه داعشی ها هست ریش بلند بدون سبیل به همسرم گفتم  بدبخت شدیم داعشی ... من ترسیده بودم و یادم افتاد " و جعلنا..."  بخونم بعدش از جلوشون رد شدیم ولی اصلا ما رو ندیدن .. خلاصه برگشتیم حرم و از یه درب دیگه خارج شدیم اونجا بهتر ماشین بود اومدیم  سوار شیم یه خانواده عراقی مارو بردن خونشون ......"اینجای داستانو بعدا میگم " فردا صبح بعد از نماز و صبحانه حرکت کردیم به سمت کربلا یه اتوبان بزرگ بود سوار ی ماشین شدیم برا کربلا ،بعدش رسیدیم کراج "گاراژ" اونجا هم باز بازار سیاه بود و هیچی ماشین ایرانی رو سوار نمیکرد ..خلاصه با چند تا ایرانی سوار یه ون شدیم و باهاش طی کردیم تا خود کربلا ببرتمون 20 تومن .. بعد از یکی دوساعت  یه جا گفت رسیدیم برین پایین. من تو عالم خواب و بیدار از خستگی. وحید هی میگفت "هنا لا کربلا " هنا لا کربلا "  من حسابی خندم گرفته بود.  و چون تو عالم خواب بودم تا چند روز صدای همسرم تو گوشم میپیچید که فقط داره میگه هنا لا کربلا.

خلاصه اون راننده میگفت لا لا  هنا کربلا.و وحید هی میگفت لا!!!! هنا لا کربلا!! هذا وسط المسیر .....

خلاصه با بقیه ایرانیا متحد شدیم و مبلغی کمتر بهش دادیمو باز هم از ۱۰ کیلومتری پیاده رفتیم تا کربلا...و این بار کوله هامون سنگین تر بودن چون....... 

                                                                                                                                                         ادامه دارد.. 

 

 

#قیافه ی من از لحظه اول نوشتن این متن 

# تشکر ویژه از همسر عزیزم  بابت یاد آوری این خاطره خیلی خیلی شیرین و دوست داشتنی

#خاطرات کربلا خیلی زیاده. اگه عمری باشه کم کم مینویسم.

# این متن پس از کمی اصلاحات ... چون یه جاهایی رو اشتباه کرده بودم ...



تاريخ : چهارشنبه ۲۰ اسفند۱۳۹۳ | 14:25 | نویسنده : سوخته ی مهدی(عج) |
خوبه ولی کافی نیس!
گفتن مطالب شخصی از زندگی خصوصی در قالب وبلاگ صرفا اونجایی مورد تحسین بوده و محلی از اعراب دارد که برای خواننده و البته بیننده مطالب و تصایر، جذاب، آموزنده و راهگشا باشد. بهتره مطالبی درج شود که تفکر و تحرکی در دیگران ایجاد کنیم. و صد البته تذکری باشد برای مومنین ( فذکر ان الذکری تنفع المومنین) 
به امید آنکه توشه و باقیات صالحاتی برایمان ثبت شود.

 

 



تاريخ : دوشنبه ۱۸ اسفند۱۳۹۳ | 19:17 | نویسنده : سوخته ی مهدی(عج) |
این هفته ۵ اسفند پس از ۳۳ سال تکرار زمان.  تکرار تولد پرمهر پسری در روز میلاد حضرت زینب (س) آن بانوی صبور و اسوه ی استقامت. و زمان تکرار میشود و تو دوباره در همان روزی که متولد شدی دوباره زنده میشوی.زنده میشوی تا بسازی زندگی کسی دیگر را و شاید کسان دیگر..... چه خوب است  دلت همیشه بهاری. و صبر و استقامت پیشه ی زندگیت.... چه خوب میشود طعم پدر بودن سالهای بعد هدیه زیباتری برایت باشد...  

 همراه و همسفر زندگی ام آرزو دارم هیچ گاه غم و اندوه و غصه های تو رانبینم... امیدوارم همیشه صبور و محکم و مقاوم باشی...... یاد خدا مثل نفس کشیدن همیشه همراهت، عشق و زندگی من.... تولدت مبارک.... 



تاريخ : شنبه ۹ اسفند۱۳۹۳ | 15:59 | نویسنده : سوخته ی مهدی(عج) |
وای استرس جابجا شدن گرفتم. تازه به  اینجا عادت کرده بودیم. و تازه تمیزکاریامون تموم شده.  امروز آقای همسر با صابخونه حرف زده اونم رک گفته فعلا تصمیم تمدید ندارن. پارسال التماسم میکردی بیام تهرانپاریس. امسال با این پول این منطقه گیرمون نمیاد غصم گرفته از تهرانپارس بخوایم بریم...وای خدا جون. چقد پارسال هوامونو داشتی با پولی که فکرشو نمیکردیم جای خوب گیرمون اومد. یعنی میشه امسالم کمکون کنی. چقد بده که فقط وقتی گرفتاری دارم بیشتر از قبل به تو پناه میارم.... خدا جون کمکون کن....یا الله...

وای چقد کار دارم...دلم میخواد تو این خونه مهمونی تولد گل پسرو بگیرم.. سعید و محدثه رو پاگشا کنم... وای خدا...  چه صابخونه بدی. خب میذاشتی بمونیم....

البته وقت تخلیه آخرای فروردینه. ولی همسر گرامی میگه الان بگردیم زودم انتخاب کنیم پاشیم. پارسال ۲ ماه میگشتیم....

خیلی التماس دعا.... 



تاريخ : دوشنبه ۲۷ بهمن۱۳۹۳ | 16:10 | نویسنده : سوخته ی مهدی(عج) |
مگه ارباب صدامو یادش میره.... 

گریه هامو یادش میره..... 

آخه مگه تذکره ی کربلا مو یادش میره..... 

حاج عبدالرضا هلالی.... 

تقدیم به وحید... 



تاريخ : شنبه ۲۵ بهمن۱۳۹۳ | 14:57 | نویسنده : سوخته ی مهدی(عج) |
.  روز ۲۲ بهمن رفتیم مسجد معروف لولاگر ( که در فتنه ۸۸)  به آتش کشیده شد. نماز ظهرو عصر خوندیم.انقد جمعیت زیاد بود که ۲ بار نماز و خوندن که همه به جماعت خونده باشن. شبش شوفاژ خراب شده بود تا نصفه شب گل پسرم درگیر بود. خیلی جیگرم سوخت وقتی آب میپاشید رو در و دیواری که شب قبلش ی بار مفصل تمیز کرده بود جوجه... 

شب قبل از عروسی سعید تا صبح تو خواب میگفتم مسجد لولاگر. میخواستم نصفه شب پاشم پست بذارم مسجد لولاگر....  :-)) 

کفش "هدیه تولد" گل پسر که ی بارم شب عروسی سعید پوشیده!!!!! ی ذره تنگه امروزم باهاش رفته سرکار!!!!!!!!!. اس داده اون یکی کفشمو بیار اینو تمیز کنیم بریم عوض کنیم. عاشق این اعتماد به نفستم که با ی ان شاالله رله میشه!!!!! 

 

# سعید داداش آقای همسر (گل پسر،  جوجه) 



تاريخ : شنبه ۲۵ بهمن۱۳۹۳ | 14:31 | نویسنده : سوخته ی مهدی(عج) |
سلام این مدت همش در سفر بودم. اول رفتم شیراز برای خداحافظی.بعدشم کوله پشتیمونو برداشتیم و رفتیم کربلا.خیلی حرفها و خاطرات دارم که باید سر فرصت بنویسم.....اول رفتیم کربلا بعد رفتیم نجف و باز برگشتیم کربلا. هفته پیش رسیدیم و چند روز بعدشم رفتیم مشهد....سفر مشهد هم واقعا دلچسب بودیم.تو این مدت خیلی اتفاقاتی افتاد که به وقتش مینویسم...که لااقل برای خودم به یادگار بمونه.



تاريخ : دوشنبه ۸ دی۱۳۹۳ | 12:26 | نویسنده : سوخته ی مهدی(عج) |
امشب نذاشتم مثه همه ی هزار و یک شبهای دیگه ای که هزاران سطر و خطور در ورق ذهنم نوشته می شد فراموش شوند ..

امشب دلم عجیب گرفته است ...

اگر جای جای و خاک به خاک این شهر بزرگ و پر از هیاهوی تهران را بگردی هرگز جایی را پیدا نخواهی کرد که صفای گلزار شهدای شیراز را حتی ، حتی ذره ای داشته باشد ... اگر همه ی مزار شهدای گمنام های دانشکاههای تهران حتی دانشگاه علم و صنعت را زیارت کنی ، ذره ای از صفای شهدای گمنام دانشگاه شیراز را نخواهی یافت ... اصلا انگار که شهدای شیراز عجیب دلربایند و با صفا ... هر وقت قشر ما دلش میگرفت یا کارش جایی لنگ می زد کافی بود یک تک پا تا گلزار شهدا برود .... انگار میقات و قیامتی بر پا می شد .... عجیب دلتنگ آنم که لحظه ای دلم را به دریای خاکی شهدای شیراز بزنم .....عجیب دلتنگم ....

شهدای شیراز بدجور هوای همشهریاشونو داشتند ...

شهدای شیراز ....

نمیدونم به کدامین سرنوشت هزاران کیلومتر دور افتاده ام از عزیزانی که هیچ جایگزینی بر آن ها نیست و هیچ محفل و مجلس و مکانی صفای دل را برقرار نمی کنند .... 

امشب دلم به ضریح قبور عطراگین شهدای شیراز دخیل بسته است .... ای کاش گوشه نگاهی کنند و از غفلت تاریکی و خاموشی نجاتم بخشند ....

امشب عجیب دلتنگ محفل دوستان بسیجیم شده ام ... دلتنگ راهیان نور ها ....دلتنگ طلائیه ... دلتنگ شلمچه ...فتح المبین ... دلتنگ مشهد ها .... یا اما رضا (ع) .....دلتنگ همه چیزم ..... و افسوس و هزار افسوس که دیگر چنان روزهایی نخاهد آمد .....

دلم اینجا صفایی ندارد .... 

آنقدر مسافت ها بهم دورند که حتی وقتی امامزاده صالح و شاه عبدالعظیم میروم دیگر رمقی برای صفای دل نمی ماند .....

امشبم بارونی شده .... دل من تاریکی شده ...

پس چرا اربابم منو .... یه نگاهی نمیندازه ....

الهی العفو .....



تاريخ : دوشنبه ۳۱ شهریور۱۳۹۳ | 0:9 | نویسنده : سوخته ی مهدی(عج) |
امروز دانشگاه علم و صنعت ،طبق معمول پنجشنبه ها ، کلاسای  حوزه ... کلاس کلام 4 (امام شناسی ) یک خبر خیلی جالب شنیدم البته احتمال میدم شما شنیدید و قدیمی شده اما برا من خیلی جالب بود ..

اینکه مستربین مسلمان شده ..... ! با اونهمه فیلمای سه نقطه که توی تی وی فقط به ما پاستوریزه ها و سانسورشده هاشو نشون دادن ..

واقعا این رحمت خداست که هدایت را شامل هرکه بخواد می کنه .... قربون لطف خدا ....

دوستت دارم خداجونم ....

خبر مربوط به 9 مهرماه هست ..... : 


 "روآن اتکینسون" علت گرويدن به دين مبين اسلام را توهینی دانست که به پیامبر اسلام شده است. 

این کمدین سرشناس انگلیسی در توضیح مسلمان شدن خود گفته است: زمانی که کارگردان آمریکایی فیلمی در توهین به پیامبر اسلام ساخت، با مشاهده آن با معلم این دین الهی آشنا شده و به آن علاقمند شدم. 
البته بعضی از سایت ها هم نوشتن که دروغه ... اما بهرحال موضوع جالبی بود و اینکه هدایت خدا شامل هرکس می شود که خدا بخواهد و ظالمان شامل هدایت الهی نمی شوند ....




تاريخ : جمعه ۲۲ آذر۱۳۹۲ | 1:9 | نویسنده : سوخته ی مهدی(عج) |
شهادت زیباست اما مثل مرد پای بیرق انقلاب ایستادن از آن زیباتر است .

خون دادن برای امام خمینی زیباست اما خون دل خوردن برای امام خامنه ای از آن هم زیباتر ...!

هفته مقدس بسیج بر تمام بسجیان عالم هستی مبارک ...!



سلام بر فرشتگان بسیجی ....! :))



تاريخ : سه شنبه ۵ آذر۱۳۹۲ | 0:8 | نویسنده : سوخته ی مهدی(عج) |

مردمان کوفه نامه ها نوشتند در دعوت مولایشان حسین ع تا بیاید و شیرینی ولایت او را بچشند نامه هایی که به چند هزار می رسید و حسین (ع) آمد در لبیک به خواست ایشان.. هرچند که میدانست صداقت در کلامشان نیست و وفا به عهدشان نکردند..

حرفم اینه که یا صاحب الزمان اگه الان هم.....                    


بماند!



تاريخ : دوشنبه ۴ آذر۱۳۹۲ | 1:34 | نویسنده : آقای همسر |
کلی تو بوق و کرنا کردن که آهای مردم بالاخره کاری که 8 سال زور زدن بعضیا و نشد که نشد ما کردیم..

حالا چه توافقی ؟؟ گفتن سایتتون رو تعطیل کنین گفتیم چشم.. گفتن 20تایی که دارین رو زودتر بسوزونین گفتیم چشم!! گفتن تا 5 تا بیشتر حق ندارین بسازید گفتیم حتما حتما!! حالا همه اینا با نظارت روزانه بر و بچ باید باشه که مبادا این وسط یواشکی کار دیگه بکنید گفتیم چشم شما فقط چند تا تحریم بردارین که این روحانی لااقل یه حرفی برا گفتن تو گزارش صد روزش داشته باشه گفتن تا 3 هفته دیگه اگه بچه خوبی باشید و حرف گوش کن باشید چنتا تحریم و برمی داریم که مردم به روحانی بگن ایول..

واقعا اینم شد توافق..

ادامه دارد...


نویسنده آقای همسر



تاريخ : دوشنبه ۴ آذر۱۳۹۲ | 1:7 | نویسنده : سوخته ی مهدی(عج) |
این روزها و خیلی از روزهای دیگر زندگیمان با همسرم در مورد ظهور حضرت حجت (روحی و ارواحنا فداه ) صحبت می کنیم و اشتیاق ظهورش سراسر وجودمونو پر میکنه ... خیلی لذت بخشه که به دوران ظهور امام فکر کنیم ...

اما این ترس که چرا آقایمان نمی آید خلوت شیرین اشتیاقمان را می رباید و دیده ی اشک ....

گهگاهی فکر میکنم نکند ظهور آقا را نبینم .. نکند آقا نیاید ... همه وجودم را غم فرا میگیرد ...

یکی از رویاهای زندگیمان این است که برویم در مکه یا کوفه که هر دو به نحوی از انحا به امام مهدی(عج) در ارتباط است زندگی کنیم ... خانه بخریم ... 

خدا کند هرچه زودتر آقا بیایند که سخت در انتظارش هستیم ولی ...

چرا برای ظهور آقا دست بکار نمیشویم چرا حتی آنقدر برایمان مهم نیست که به ظهور فکر کنیم و نگران از نیامدنش کم کم مضطر شویم تا لااقل به اضطرار بیوفتیم و کم کم موج اضطرار دنیایمان را پر کند تا امام بیاید ...

چه خوش لحظه ایست که ندای آسمانی مهدی موعود را با جان دل بشنویم ....

دعا برای ظهور فراموشمان نشود ....

اللهم عجل لولیک الفرج ....



تاريخ : یکشنبه ۱۹ آبان۱۳۹۲ | 3:0 | نویسنده : سوخته ی مهدی(عج) |
این روزها حس خوبی ندارم ...

دلم خیلی برای دوستام تنگ شده مخصوصا دوست عزیزتر از جانم که بهم از خواهر نزدیکتره "س" خیلی تنگ شده ....

چون فقط با س میتونستم حرف بزنم و دیگه حتی س رو ندارم ... حالا تنهای تنهام ....

تو این شبهای عزیز محرم برای من روسیاه خیلی خیلی دعا کنید .......................


ادامه مطلب

تاريخ : چهارشنبه ۱۵ آبان۱۳۹۲ | 9:8 | نویسنده : سوخته ی مهدی(عج) |
یادم رفته بود زودتر بیام بتویسم ، خیلی وقته یه تی وی خریدیم کلی خوشگله ، کلی هم خواستگار داره 

ولی فعلا قصد نداریم شوهرش بدیم ...

اینجا اوضاع و احوالمون خویه خدا را شکر ..

دعاگوی دوستای خویم هستم و خیلی خیلی دلتنگتونم ...




تاريخ : یکشنبه ۱۴ مهر۱۳۹۲ | 0:44 | نویسنده : سوخته ی مهدی(عج) |
الآن حدود 2 ماه و نیم است که تلویزیون نداریم ، اوایل تحمل سکوت مطلق خانه بهمراه صدای یخچال و تیک تلک ساعت آزار دهنده بود .. حتی همان نبود صدای تی وی خیلی سخت و آزار دهنده بود ..

اما کم کم عادت کردیم ، جوری که حتی همان چند ساعتی که به خانه آشنایان میریم و تی وی می بینیم آزار دهنده شده برامون و حتی سر درد می گیریم ..

مطمئنم برای خیلی ها نبود حتی 2 روز تی وی بسیار سخت و دردناک است .. 

اما دردناک تر این است که آنقدر همه ما عادت کردیم به تی وی که طاقت سکوت نداریم ..

اما اینکه قدیم تر ها چه می کردند بدون تلویزیون !

همین تلویزیون باعث دوری خیلی از اعضای خانواده ها از هم می شود .

ما که حتی تی وی نداریم اینقدر وقت کم میاریم ، دیگه اگه باشه چی میشه ؟!

اما گذشته از این معایب خیلی وقته که دنبال خرید تی وی هستیم اما مارک و مدلی که می خوایم با قیمتش همخوانی نداره !

بازار تهران چون رقابت خیلی نزدیک و تنگاتنگه قیمت ها تو هر مغازه ای متفاوته و جالب اینکه اینجا مثه شیراز نیس که صاف و صادق باشه همه جا ! به قول خود فروشنده ها : خیلی گرگ هستند !

پناه بر خدا .

من که قبلا هم خیلی اهل نگاه کردن به تی وی نبودم ، تاین سکوتو ترجیح میدم ..

جالبه ماه مبارک سحر ها و افطارها با صدای رادیوی گوشی همراه بودیم و جالبتر اینکه با شبکه های مختلف رادیویی آشنا شدیم و یکی از این بهترین شبکه ها شبکه رادیویی اقتصاد بود که خیلی زیبا به تبیین مسائل حلال و حرام دنیای امروز و ارتباطش با احادیث و سیره اهل بیت و داستانه های عرفانی بود ...

بعد از ماه مبارک رادیو را هم ترک کردیم ..

صدای اذان هم از مسجد پخش میشه ...

دعا کنیم که برای سکوت و آرامش زندگی هامون جایگزینی بهتر از تلویزیون و رادیو  داشت باشیم ..

و البته این شرایط فرصت بهتری هست برا خلوت با خدا و عبادت که متاسفانه ما این فرصتو از دست دادیم ...



تاريخ : یکشنبه ۱۰ شهریور۱۳۹۲ | 14:20 | نویسنده : سوخته ی مهدی(عج) |