سال تحویل امسال یکی از بهترین های زندگیم بود...  من و همسرم یک روز قبل از سال  تحویل به راه افتادیم و اول رفتیم اصفهان با کلی خاطرات قشنگ و بعدش هم رفتیم شیراز تا سال تحویلو کنار خانواده ی من باشیم..  موقع تحویل سال هممون دور هم بودیم من و همسرم. مامان و بابا. داداش بزرگمو همسرش و پسر نازشون و داداش کوچیکه  (که الان ماشالا برا خودش آقایی شده) و افسانه.....  بعد از تحویل سال با اون عیدی های شیرین...  دعای من اون لحظات فقط سلامتی عزیزان و گشایش و فرج آقا بود.... بعد از صله ی ارحام با یک ماشین همه خانواده رفتیم دریای جنوب و چقدر این سفر شیرین و خاطره انگیز بود...  بابای مهربونم خیلی زحمت کشیدند و خیلی اذیت شدند اما خم به ابرو نیاوردند...  بعد از برگشت عجله ای به شیراز به فاصله ی کمتر از ۱۲ ساعت من و همسر جان راهی تهران شدیم... مادرم میگفت بعد از رفتن ما بابای مهربون بسیار مریض شدند ولی باور نمیکردیم قضیه آنقدر ها جدی باشد....  حتی همان وقت که ما بودیم حال بابا خراب بوده ولی بخاطر خراب نشدن عید ما لب باز نکردند از درد.... هفته ی پیش بابا برای خداحافظی عمل جراحی تماس گرفتن و من آنموقع فهمیدم و با حالی زار و گریان بفاصله چند ساعت بلیت گرفتم برای روز عمل و من با تاخیر هواپیما ساعتی پس از عمل در بیمارستان کنار پدر مهربونم بودم... بابای مهربون چقدر مظلوم و معصومانه با دردی زیاد بر تخت بیمارستان..... 

 این روزها از فکر مریضی بابا نه خواب دارم و نه خوراک و این روزها بیش از پیش از همسرم انتظار درک و رفتار نیکو و مهربانی دارم....  

با آن تجربه ی مرگ و از دست دادن عزیزان فامیل از مرض نامرد غدد سرطانی (حتی با درجه متوسط بدخیمی)تجربه ی تلخی در ذهن داریم و چقد سخت است دختر باشی و دختر  بابایی....  و از بابا دور باشی در این روزهای سخت.....  و چقدر سخت است تلخی و بدخلقی های همسفر و همراهت..... 

دلم بابا میخواهد....   مادر و پدر میوه ی بلاعوضند...  این جمله را همیشه خاله و مادر بزرگ میگفتند....  یعنی برای پدر و مادر جایگزینی نیست.....  

چقدر لذت بخش است بوسیدن دستان زحمت کش بابا.....  دستان زحمت کش مادر...... حتی بوسیدن پاهایشان...

خدایا درد و بیماری کسی که من از اویم به اذن تو..  بگیر و به من بده....  طاقت دیدن درد و رنج مهربان زندگیم را ندارم..... خدایا چگونه قدردان و قدرشناس چیزی باشم که..... 

یا الله...  به همه ی مریضان شفا و عافیت عنایت فرما.... 

 

 

#این دومین متنیه که مینویسم.  متن اول بخاطر اشک... شب....  تاریکی..... ناگهان پاک شد...متن اول خیلی بهتر بود.. 

# عمری آرزو داشتیم بابای دوس داشتنیمان در سلامتی از سیگار دست بکشند و این روزها که بیماری هست آرزویمان برآورده شده. بابا برای همیشه سیگار نمیکشد ان شاءالله .... 



تاريخ : جمعه ۲۸ فروردین۱۳۹۴ | 3:0 | نویسنده : سوخته ی مهدی(عج) |
تو کل سفر عتبات فقط 2شب مهمون عراقیا بودم .. اونم فقط نجف و کوفه ..

# کوفه

وقتی از نجف رفتیم کوفه .. تقریبا همه اعمال مسجد کوفه رو انجام دادیم برای شام اومدیم بیرون که ی چیزی بخوریم اما بجز کیک و آبمیوه هیچی گیرمون نیومد .. یه پدر و دختر عراقی اومدن جلومون و گفتن " مبیت " ... ما دقیقا متوجه منظورشون نشدیم اونا یکی رو که یکم ایرانی بلد بود آوردن اونم گفت شب برای خواب برید منزل اینا ... ما هم از خدا خواسته .. البته من فک نمیکردم همسرم راضی بشه ... ولی بعدها گفت مگه آدم خسته میتونه یه جای گرم و نرم رو رد کنه .. ما هم وسایلامون رو تو امانت داری نجف گذاشته بودیم و هیچ وسیله ای همرامون نبود ... رفتیم خونه سارا و خانواده الیاسری ... عروسشون زینب و دخترشون سارا عاشق من شده بودن اولش فک میکردن من و وحید خواهر برادریم ولی من بهشون گفتم نحن زوجی .... عربیمونم حسابی راه افتاده بود ... خلاصه یه شام خوشمزه و مفصل آوردن و بعدش گفتن برید حمام اما من لباس تمیز نداشتم به بدبختی حالیشون کردم لباس ندارم عروسشون هم سایز من بود، یه لباس بلندو خوشگل بهم داد بعد از حمام پوشیدم و لباسامم شستم و دادم که بندازن خشک شه صبح پس بگیرم قرار بود بعد از من وحید بره حمام اما وقتی از حمام اومدم بیرون دیدم گل پسر خوابش برد و سرشو بدجور گذاشته رو بالش چراغ خاموش بود و همه جا تاریک صداش زدم گفتم وحید جان درست بخواب اما بیهوش بود .. خودم اومدم سرشو درست کنم ولی وحید هی پشت سر هم می گفت لا لازم لا لازم من میگفتم بابا منم چی چی لا لازم سرتو درست بذار اونم هی میگفت شکرا ...لا لازم                                                                                                                                                 ادامه دارد ....

 

خواب اون شب یکی از آرامش بخش ترین خواب ها پس از اونهمه خستگی بود ....

# ادامه مطلب هم داستان کربلا رفتن و رسیدن و ...... بخونید لطفا ...


ادامه مطلب

تاريخ : دوشنبه ۲۵ اسفند۱۳۹۳ | 15:42 | نویسنده : سوخته ی مهدی(عج) |
#مرز- عراق 

وقتی رفتیم سرزمین عراق همینکه از مرز رد شدیم همه ی فکر و ذکرم یاد شهدا و اسرای جنگ بود که اونا چجوری زبون همو نمیفهمیدند و...... مخصوصا اسرا چجوری با اون بعثیای زبون نفهم سر میکردن. خلاصه من همش میترسیدم(آخه عراقیا مخصوصا سربازا و نیروهاشون به شدت هیکلاشون گنده و چاق و  قد بلند بودن) همسر مهربونم کاملا هوای منو داشت و به اوضاع تسلط کامل داشت.. 

# کربلا به نجف  - نجف به کربلا !!!!

ما اول رفتیم کربلا و بعد نجف،  کوفه،  سهله و بعد دوباره برگشتیم کربلا. وقتی از کربلا داشتیم میرفتیم نجف  به علت ازدیاد جمعیت و بازار سیاه عراقیا قیمت رفتن به نجف خیلی زیاد بود و اصلا هم ماشین نبود. ی سری کامیون های بزرگ گذاشته بودن همه ی مردم میریختن پشتش و میرفتن. خلاصه انقد جمعیت زیاد بود اصلا هیچ کامیون خالی هم نبود همسرمم اصلا راضی نبود ما پشت کامیون سوار شیم.دیگه داشتیم ناامید میشدیم که ی راننده کامیون بهمون اشاره کرد که بریم تو کابین راننده بالا بشینیم. اون لحظه از خوشحالی داشتیم پر درمیاوردیم.خلاصه ما فک میکردیم تا خود نجف میبرندمون. اما بعد از ۲ ساعت رسیدیم ی جا همرو پیاده کردن.به قول خودشون "کراج" همون گاراژ خودمون.  اونجا هم اوضاع خیلی بدی بود بازار سیاه شدیدی به پا بود و ماشینا که اکثرا شبیه ون های خودمون بود عراقیا رو سوار میکردن و ایرانی سوار نمیکردن یا اگه میکردن با مبلغ زیاد.خلاصه با چند نفر ایرانی دیگه با ی راننده ون وایسادیم به چک و چونه زدن.وحید جان تاحدودی به عربی وارد بود.قرار شد نفری ۳۰ تومن بگیره تا خود نجف ببره.(این قضیه رفتن به نجف بود ) اما اصل قضیه وقتی بود که از نجف برای بار دوم میخواستیم بریم کربلا ...چون شب قبلش از حرم امام علی (ع ) اومدیم بیرون که بریم کربلا از دربی که به سمت وادی السلام بود خارج شدیم ولی چندین ساعت وایسادیم که ماشین ببرتمون اما هیچ ماشینی نمیبرد چون اون موقع فقط ما 2 نفر طالب کربلا رفتن بودیم.خلاصه جلوی قبرستان وایساده بودیم و کمی قدم میزدیم با اون کوله پشتیای بزرگ ضایع بود که شبی قصد حرکت داریم . ی ماشین همینطور چشمش به ما بود و هی چراغ میزد که بیاد سوار کنه یه لحظه نگاهم بهش افتاد دیدم وای دقیقا شبیه داعشی ها هست ریش بلند بدون سبیل به همسرم گفتم  بدبخت شدیم داعشی ... من ترسیده بودم و یادم افتاد " و جعلنا..."  بخونم بعدش از جلوشون رد شدیم ولی اصلا ما رو ندیدن .. خلاصه برگشتیم حرم و از یه درب دیگه خارج شدیم اونجا بهتر ماشین بود اومدیم  سوار شیم یه خانواده عراقی مارو بردن خونشون ......"اینجای داستانو بعدا میگم " فردا صبح بعد از نماز و صبحانه حرکت کردیم به سمت کربلا یه اتوبان بزرگ بود سوار ی ماشین شدیم برا کربلا ،بعدش رسیدیم کراج "گاراژ" اونجا هم باز بازار سیاه بود و هیچی ماشین ایرانی رو سوار نمیکرد ..خلاصه با چند تا ایرانی سوار یه ون شدیم و باهاش طی کردیم تا خود کربلا ببرتمون 20 تومن .. بعد از یکی دوساعت  یه جا گفت رسیدیم برین پایین. من تو عالم خواب و بیدار از خستگی. وحید هی میگفت "هنا لا کربلا " هنا لا کربلا "  من حسابی خندم گرفته بود.  و چون تو عالم خواب بودم تا چند روز صدای همسرم تو گوشم میپیچید که فقط داره میگه هنا لا کربلا.

خلاصه اون راننده میگفت لا لا  هنا کربلا.و وحید هی میگفت لا!!!! هنا لا کربلا!! هذا وسط المسیر .....

خلاصه با بقیه ایرانیا متحد شدیم و مبلغی کمتر بهش دادیمو باز هم از ۱۰ کیلومتری پیاده رفتیم تا کربلا...و این بار کوله هامون سنگین تر بودن چون....... 

                                                                                                                                                         ادامه دارد.. 

 

 

#قیافه ی من از لحظه اول نوشتن این متن 

# تشکر ویژه از همسر عزیزم  بابت یاد آوری این خاطره خیلی خیلی شیرین و دوست داشتنی

#خاطرات کربلا خیلی زیاده. اگه عمری باشه کم کم مینویسم.

# این متن پس از کمی اصلاحات ... چون یه جاهایی رو اشتباه کرده بودم ...



تاريخ : چهارشنبه ۲۰ اسفند۱۳۹۳ | 14:25 | نویسنده : سوخته ی مهدی(عج) |
خوبه ولی کافی نیس!
گفتن مطالب شخصی از زندگی خصوصی در قالب وبلاگ صرفا اونجایی مورد تحسین بوده و محلی از اعراب دارد که برای خواننده و البته بیننده مطالب و تصایر، جذاب، آموزنده و راهگشا باشد. بهتره مطالبی درج شود که تفکر و تحرکی در دیگران ایجاد کنیم. و صد البته تذکری باشد برای مومنین ( فذکر ان الذکری تنفع المومنین) 
به امید آنکه توشه و باقیات صالحاتی برایمان ثبت شود.

 

 



تاريخ : دوشنبه ۱۸ اسفند۱۳۹۳ | 19:17 | نویسنده : سوخته ی مهدی(عج) |
این هفته ۵ اسفند پس از ۳۳ سال تکرار زمان.  تکرار تولد پرمهر پسری در روز میلاد حضرت زینب (س) آن بانوی صبور و اسوه ی استقامت. و زمان تکرار میشود و تو دوباره در همان روزی که متولد شدی دوباره زنده میشوی.زنده میشوی تا بسازی زندگی کسی دیگر را و شاید کسان دیگر..... چه خوب است  دلت همیشه بهاری. و صبر و استقامت پیشه ی زندگیت.... چه خوب میشود طعم پدر بودن سالهای بعد هدیه زیباتری برایت باشد...  

 همراه و همسفر زندگی ام آرزو دارم هیچ گاه غم و اندوه و غصه های تو رانبینم... امیدوارم همیشه صبور و محکم و مقاوم باشی...... یاد خدا مثل نفس کشیدن همیشه همراهت، عشق و زندگی من.... تولدت مبارک.... 



تاريخ : شنبه ۹ اسفند۱۳۹۳ | 15:59 | نویسنده : سوخته ی مهدی(عج) |
وای استرس جابجا شدن گرفتم. تازه به  اینجا عادت کرده بودیم. و تازه تمیزکاریامون تموم شده.  امروز آقای همسر با صابخونه حرف زده اونم رک گفته فعلا تصمیم تمدید ندارن. پارسال التماسم میکردی بیام تهرانپاریس. امسال با این پول این منطقه گیرمون نمیاد غصم گرفته از تهرانپارس بخوایم بریم...وای خدا جون. چقد پارسال هوامونو داشتی با پولی که فکرشو نمیکردیم جای خوب گیرمون اومد. یعنی میشه امسالم کمکون کنی. چقد بده که فقط وقتی گرفتاری دارم بیشتر از قبل به تو پناه میارم.... خدا جون کمکون کن....یا الله...

وای چقد کار دارم...دلم میخواد تو این خونه مهمونی تولد گل پسرو بگیرم.. سعید و محدثه رو پاگشا کنم... وای خدا...  چه صابخونه بدی. خب میذاشتی بمونیم....

البته وقت تخلیه آخرای فروردینه. ولی همسر گرامی میگه الان بگردیم زودم انتخاب کنیم پاشیم. پارسال ۲ ماه میگشتیم....

خیلی التماس دعا.... 



تاريخ : دوشنبه ۲۷ بهمن۱۳۹۳ | 16:10 | نویسنده : سوخته ی مهدی(عج) |
مگه ارباب صدامو یادش میره.... 

گریه هامو یادش میره..... 

آخه مگه تذکره ی کربلا مو یادش میره..... 

حاج عبدالرضا هلالی.... 

تقدیم به وحید... 



تاريخ : شنبه ۲۵ بهمن۱۳۹۳ | 14:57 | نویسنده : سوخته ی مهدی(عج) |
.  روز ۲۲ بهمن رفتیم مسجد معروف لولاگر ( که در فتنه ۸۸)  به آتش کشیده شد. نماز ظهرو عصر خوندیم.انقد جمعیت زیاد بود که ۲ بار نماز و خوندن که همه به جماعت خونده باشن. شبش شوفاژ خراب شده بود تا نصفه شب گل پسرم درگیر بود. خیلی جیگرم سوخت وقتی آب میپاشید رو در و دیواری که شب قبلش ی بار مفصل تمیز کرده بود جوجه... 

شب قبل از عروسی سعید تا صبح تو خواب میگفتم مسجد لولاگر. میخواستم نصفه شب پاشم پست بذارم مسجد لولاگر....  :-)) 

کفش "هدیه تولد" گل پسر که ی بارم شب عروسی سعید پوشیده!!!!! ی ذره تنگه امروزم باهاش رفته سرکار!!!!!!!!!. اس داده اون یکی کفشمو بیار اینو تمیز کنیم بریم عوض کنیم. عاشق این اعتماد به نفستم که با ی ان شاالله رله میشه!!!!! 

 

# سعید داداش آقای همسر (گل پسر،  جوجه) 



تاريخ : شنبه ۲۵ بهمن۱۳۹۳ | 14:31 | نویسنده : سوخته ی مهدی(عج) |
سلام این مدت همش در سفر بودم. اول رفتم شیراز برای خداحافظی.بعدشم کوله پشتیمونو برداشتیم و رفتیم کربلا.خیلی حرفها و خاطرات دارم که باید سر فرصت بنویسم.....اول رفتیم کربلا بعد رفتیم نجف و باز برگشتیم کربلا. هفته پیش رسیدیم و چند روز بعدشم رفتیم مشهد....سفر مشهد هم واقعا دلچسب بودیم.تو این مدت خیلی اتفاقاتی افتاد که به وقتش مینویسم...که لااقل برای خودم به یادگار بمونه.



تاريخ : دوشنبه ۸ دی۱۳۹۳ | 12:26 | نویسنده : سوخته ی مهدی(عج) |
امشب نذاشتم مثه همه ی هزار و یک شبهای دیگه ای که هزاران سطر و خطور در ورق ذهنم نوشته می شد فراموش شوند ..

امشب دلم عجیب گرفته است ...

اگر جای جای و خاک به خاک این شهر بزرگ و پر از هیاهوی تهران را بگردی هرگز جایی را پیدا نخواهی کرد که صفای گلزار شهدای شیراز را حتی ، حتی ذره ای داشته باشد ... اگر همه ی مزار شهدای گمنام های دانشکاههای تهران حتی دانشگاه علم و صنعت را زیارت کنی ، ذره ای از صفای شهدای گمنام دانشگاه شیراز را نخواهی یافت ... اصلا انگار که شهدای شیراز عجیب دلربایند و با صفا ... هر وقت قشر ما دلش میگرفت یا کارش جایی لنگ می زد کافی بود یک تک پا تا گلزار شهدا برود .... انگار میقات و قیامتی بر پا می شد .... عجیب دلتنگ آنم که لحظه ای دلم را به دریای خاکی شهدای شیراز بزنم .....عجیب دلتنگم ....

شهدای شیراز بدجور هوای همشهریاشونو داشتند ...

شهدای شیراز ....

نمیدونم به کدامین سرنوشت هزاران کیلومتر دور افتاده ام از عزیزانی که هیچ جایگزینی بر آن ها نیست و هیچ محفل و مجلس و مکانی صفای دل را برقرار نمی کنند .... 

امشب دلم به ضریح قبور عطراگین شهدای شیراز دخیل بسته است .... ای کاش گوشه نگاهی کنند و از غفلت تاریکی و خاموشی نجاتم بخشند ....

امشب عجیب دلتنگ محفل دوستان بسیجیم شده ام ... دلتنگ راهیان نور ها ....دلتنگ طلائیه ... دلتنگ شلمچه ...فتح المبین ... دلتنگ مشهد ها .... یا اما رضا (ع) .....دلتنگ همه چیزم ..... و افسوس و هزار افسوس که دیگر چنان روزهایی نخاهد آمد .....

دلم اینجا صفایی ندارد .... 

آنقدر مسافت ها بهم دورند که حتی وقتی امامزاده صالح و شاه عبدالعظیم میروم دیگر رمقی برای صفای دل نمی ماند .....

امشبم بارونی شده .... دل من تاریکی شده ...

پس چرا اربابم منو .... یه نگاهی نمیندازه ....

الهی العفو .....



تاريخ : دوشنبه ۳۱ شهریور۱۳۹۳ | 0:9 | نویسنده : سوخته ی مهدی(عج) |
اولین سالگرد ازدواجمون چه زود رسید و گذشت ...(البته سال قمری )

اولین سالگرد ازدواج و عشقمون را به همسر عزیزم تبریک میگم ....

همزمانی این خاطره خوش با میلاد عشق عالم حضرت مهدی (عج) برام یه افتخار شیرین و دلچسبه ...

نیمه شعبان برام خاطرات خیلی خوبی داره ... یادمه که هر سال یک جایی بودم .. یکسال مسجد .. یکسال  کانون ... یکسال اردوی جهادی .. اما پارسال برام حال و هوای خیلی خاص و بیادموندنی داشت ... پارسال نیمه شعبان همزمان با میلاد امام حاضر (عج) سر سفره عقد نشسته بودم ... امسال هم کنار همسرم یه جشن دو نفره گرفتیم و یاد خاطرات کردیم ...  حالا یکساله که از شهر و خانواده و دوستام دورم .. فکر میکنم خانواده و همه دوستام به این وضعیت عادت کردن .. اما از عدت بدتر اینه که همه دوستام بجز چند نفر ... ! به طور کل منو فراموش کردن ... براشون آرزوی خوشبتی و سلامتی و سعادت می کنم ......

حرفای زیادی برای گفتن دارم ، اما مجال گفتن نیست چرا که از حوصله جمع خارج ...

فقط اینکه خیلی دلتنگ شیرازم ... راستی یه چیز جالب اینه که تهران سیب ترش وجود نداره ... و اون سیب درشت خارجی که مزه اش خیلی بیخود هس رو میگن سیب ترش ... البته خیلی چیزای دیگه هم وجود نداره و خیلی چیزها هم وجود داره که شیراز نیست ...

خلاصه کلام اینکه مهم نیس کجا باشی و با کی باشی مهم اینه : دلت به یاد خدا با همراه و همسفرت خوش باشه ... همون جا بهشته برات ... شرف المکان بالمکین ....



تاريخ : یکشنبه ۲۵ خرداد۱۳۹۳ | 2:36 | نویسنده : سوخته ی مهدی(عج) |
روزگذشته سردار حسین ساجدی نیا، رییس پلیس پایتخت به جوانان تهرانی هشدار داد که مواظب باشند در دام باندهای فاسد نیفتند. او دیگران را نیز تهدید کرد وگفت: «پلیس به سرعت با کسانی که چنین ویدئوهایی را می سازند که عفت عمومی را خدشه دار می‌کند، برخورد می‌کنند.

خبر دستگیری سازندگان  کلیپ فارل به سرعت در صدر اخبار رسانه‌های معتبر دنیا چون فیگارو، گاردین، بی بی سی و ... قرار گرفت. فارل ویلیامز نیز در صفحه فیس بوکش نسبت به دستگیری این جوانان واکنش نشان داد. او در پستی عکس و خبر دستگیری آنان را قرار داد و نوشت: «بسیار غم انگیز است که جوانان به جرم شادی پراکنی دستگیر شوند.»

ریحانه طراوتی پس از آزادی عکسی از خودش در اینستاگرام منتشر کرد و نوشت: «من برگشتم. از فارل و همه کسانی که  به ما توجه کردند تشکر میکنم.»  ندا یکی دیگر از اعضای گروه که دستگیر شده بود نیز صفحه اینستاگرامش را به روز کرد و نوشت: «بچه ها ما خوبیم. آزاد شدیم فعلا تا زمان دادگاهمون برسه. مرسی از همه تون.» همدلی های مجازی البته به توئیتر رئیس جمهور هم رسید.  حسن روحانی در توئیترش به طور تلویحی نسبت به این دستگیری اعتراض کرد . او نوشت:  «شادی حق مردم ماست. ما نباید نسبت به شادی مردم سختگیرانه عمل کنیم.» 

واقعا با این رئیس جمهور مملکت به کجا میخواد برسه



تاريخ : جمعه ۲ خرداد۱۳۹۳ | 13:3 | نویسنده : سوخته ی مهدی(عج) |
گویند رجب نهری است در بهشت از شیر سفیدتر و از عسل شیرین تر ..

چندی پیش بیاد رفیقی افتادم که موفق به توبه در ماه رجب شد و به یک ماه نشده انچنان حالت رقت و معرفت بر  او مستولی شده بود که ..

داستانش باشه برا بعد

آخه الان یکی داره نوشته هامو میخونه ..

فعلا

 



تاريخ : جمعه ۲۶ اردیبهشت۱۳۹۳ | 20:12 | نویسنده : آقای همسر |
کاش در حسرتکده مستی وی جان داده و رهانیده می شدم که چه کردم که فریاد واحسرتاه و واحزناه بر خویش دارم..

ای که کوچک در نزدش بزرگ است چگونه است بزرگ در نزد تو آن هنگام که در آن بودم بارها و بارها..

بارالها.. با قلبی آکنده از حزن و اندوه در حسرت لقائت و دوری از حریمت ، عاشقانه و ملتسمانه و متضرعانه روی بدرگاهت آورده و از تو ای خدای گنهکاران طلب عفو و پذیرش و حضور خواهانم..

یا اله العاصین ....



تاريخ : جمعه ۲۶ اردیبهشت۱۳۹۳ | 20:6 | نویسنده : آقای همسر |
من مانده ام از اعتکاف و تو رفته ای به اعتکاف

فرق است بین من و فرق است بین تو...

.

.



تاريخ : جمعه ۲۶ اردیبهشت۱۳۹۳ | 19:57 | نویسنده : آقای همسر |
سلام بر معتکفین خدا ....

دیشب مهمانی خدا تموم شد ....

اعتکاف مسجد الشهدای دانشگاه علم و صنعت .... جای دوستانم بسیار خالی بود .... 



تاريخ : جمعه ۲۶ اردیبهشت۱۳۹۳ | 19:48 | نویسنده : سوخته ی مهدی(عج) |
امروز جمعست و من تنهای تنها در خانه ای سوت و کور .. دور از خانواده و دوستان در غربتیسرد و تلخ و دلگیر اسیر این خانه ام .... خانه تنهایی ...

دلم خیلی گرفته ......... التماس دعا ...



تاريخ : جمعه ۲۳ اسفند۱۳۹۲ | 17:9 | نویسنده : سوخته ی مهدی(عج) |
سلام دوستان خیلی خیلی برامون دعا کنید هر جا میگردیم خونه گیرمون نمیاد :(

یعنی میاد ، ولی هر کدوم یه مشکلی داره :(

طعم خونه نوساز رفته زیر زبونم دیگه دلم به هیچ خونه ای رضا نمیده ...

اینجا خونه های نوساز خیلی خوشمل و شیکی داره ، دعا کنید برامون 

یه خونه نوساز خوب پیدا کردیم اومدیم قرارداد ببندیم بین 2 تا نوساز شک داشتیم استخره گرفتیم خیلی بد اومد .

خیلی دعا کنید ...

راستی الان با شارژ  موقت وصل شدم و دیگه قطع میشه ، اگه دیگه نیومدم پیشاپیش سال نو مبارک و یادمون نره ایام عید فاطمیه است و حرمت ها رو حفظ کنیم ....

التماس دعا



تاريخ : جمعه ۲۳ اسفند۱۳۹۲ | 0:44 | نویسنده : سوخته ی مهدی(عج) |
سلام 

این روزها خیلی شدید گرفتارم ...

امروز هم آخرین روز اشتراک اینترنتمون هستش ..

واسه اینکه میدونستم شاید حتی تا بعد از عید هم فرصتی نشه بیام اینجا اومدم یه سری بزنم ...

این روزها و شبها خیلی دلتنگ شیرازم با اون آب و هوای مست و مدهوش کنندش ..

آدم تا از اون چیزایی که داره دور نشه نمیفهمه که چقد درد دوری سخته ...

دلم میخواد یه دقیقه هم شده هوای شیرازو استشمام کنم تا از عطر بهار نارنج مست بشم ...

افسوس که نمیدونم چقدر این دوری تا کی هست .. گاهی اوقات با آقای همسر در مورد حوادث پس از مرگ صحبت می کنیم ، اینکه جسدم بعد از مرگ کجا باید باشه !!!! و هنوز به یک نتیجه منطقی نرسیدیم ..

آخه ما خیلی عمیق فکر میکنیم ... بچه ها ... ظهور امام مهدی (ع) ... قیامت ....

برای اولی که فاتحه فرستادن بچه ها مهمه ... اما اگر من زودتر از پدر و مادرم بروم باید شیراز دفن شوم و اگر نه که شاید تهران ...

آخه میدونین اوایل که اومده بودم فکر میکردم دوستانم برام مثل خواهرهای واقعی هستند اما حالا فکر میکنم که حتی بعضی هاشون حتی دوست هم نیستند .....................

با گذشت این همه وقت بجز اندک انگشت شماری کسی ازم یادی نکرد حتی با یک میس... آنهایی هم که مثل خواهر بودند .... بماند ....

اما یک دوست عزیز که میدونم خیلی نگزانش کردم این مدتی که نیومدم ... زمینی عزیزمو میگم ... واقعا ممنونم ............. 

دلم برای بسیج پیام نور خیلی تنگ شده ......... اما بسیجی ها ....

بگذریم برای گلایه نیومدم اینجا ..

داشتم میگفتم که این روزا گرفتاریم ... داریم دنبال خونه میگردیم و با این بودجه ما ا ن منطقه ای که میخوایم و به محل سکونت الانمون نزدیکه پیدا نمیشه ... منطقه نارمکو میگم ! محل زندگی احمدی نژاد ......

خلاصه اینکه باید خونه رو تخلیه کنیم در حالی که یه عالمه پول بیشتر بذاریم رو پول این خونه ای که رهن کردیم تازه 10 متر هم کوچیکتر تازه تر اینکه باید کلی هم پول اجاره بدیم .....

دیگه موندیم چه کنیم ... اون موقع که شیراز بودم چون هیچوقت طعم اجاره نشینی رو درک نکردم نمیدونستم قیمتا چجوریه ،این روزا که تو سایت نگاه میکنم قیمت خونه های 100 متری و بعضا 80 متری در بهترین جاهای شیراز برابر با یک خونه50نهایتش60متری در مناطق متوسط و بعضا مرکزی و شرقی تهران .... (خونه کلا منظورم آپارتمان) 

یعنی تو شیراز خونه های کوچیک و کم متراژ خیلی کم و بعضا بی ارزشه {اینم یک حسن دیگر شهر عزیزم شیراز }

خداییش قدر شیرازو بدونید ! با اینکه خیلی از تاکسی ها حق آدمو میخورن و اصلا چنین فرهنگی ندارند که مابقی پول مسافرو اگه کمتر از 500 تومن باشه بدن یا هر چهارراهی رو یک کورس حساب میکنن ..ولی در تهران همه چیز منظم و هیچ راننده ای (حداقل تو این هشت ماهی که مدام تاکسی سوار میشدیم ) حق مسافرو نمیخوره حتی اگه 50 تومن باشه ... ولی با همه این حرفا شیراز بهترین شهر و محبوب ترین شهر برای کسانیه که شیرازیند ...

کلا این یک قاعده است که هر کس زادگاهش براش بهترین و دوست داشتنی ترین شهر دنیاست ...

از این هم بگذریم...

این مدت خیلی حرفا رو آماده میکردم که بیام و بنویسم اما انقدر گرفتار زندگی میشم که وقتی برای این کار نمیمونه ....

راستی تهران خیلی بدی های دیگری دارد اینکه در اینجا هیچ تفریحی نیست برای کسایی مثل ما که ماشین ندارن هیچ جا ......... مثل حافضیه و سعدی ...

راستی امشب پدر همسرم مشرف میشن مکه و مدینه ... ای کاش روزی ما هم میشد ....

فکر کنم خیلی حرف زدم :(

دیگه بیشتر از این حرف نمیزنم 

دعا کنید برامون که یه خونه خوب گیرمون بیاد ...

التماس دعا ....




تاريخ : یکشنبه ۱۸ اسفند۱۳۹۲ | 11:37 | نویسنده : سوخته ی مهدی(عج) |
امروز دانشگاه علم و صنعت ،طبق معمول پنجشنبه ها ، کلاسای  حوزه ... کلاس کلام 4 (امام شناسی ) یک خبر خیلی جالب شنیدم البته احتمال میدم شما شنیدید و قدیمی شده اما برا من خیلی جالب بود ..

اینکه مستربین مسلمان شده ..... ! با اونهمه فیلمای سه نقطه که توی تی وی فقط به ما پاستوریزه ها و سانسورشده هاشو نشون دادن ..

واقعا این رحمت خداست که هدایت را شامل هرکه بخواد می کنه .... قربون لطف خدا ....

دوستت دارم خداجونم ....

خبر مربوط به 9 مهرماه هست ..... : 


 "روآن اتکینسون" علت گرويدن به دين مبين اسلام را توهینی دانست که به پیامبر اسلام شده است. 

این کمدین سرشناس انگلیسی در توضیح مسلمان شدن خود گفته است: زمانی که کارگردان آمریکایی فیلمی در توهین به پیامبر اسلام ساخت، با مشاهده آن با معلم این دین الهی آشنا شده و به آن علاقمند شدم. 
البته بعضی از سایت ها هم نوشتن که دروغه ... اما بهرحال موضوع جالبی بود و اینکه هدایت خدا شامل هرکس می شود که خدا بخواهد و ظالمان شامل هدایت الهی نمی شوند ....




تاريخ : جمعه ۲۲ آذر۱۳۹۲ | 1:9 | نویسنده : سوخته ی مهدی(عج) |